Pouya Absalan
59 members
128 photos
6 videos
9 files
14 links
Download Telegram
to view and join the conversation
پرواز کن
سو آسمان
بگذار خدایم تو باشی

#پویا_آبسالان ( #آشوب )
جای این دنیا
کاش محکوم به تو بودم
و تو
تا ابد ادامه داشتی

#پویا_آبسالان ( #آشوب )
از تنهایی ترسی ندارم
تمام ترسم این است
که تو نباشی
همان موقع که
هوا نیست، نفس نیست
و من مرده‌ام

#پویا_آبسالان ( #آشوب )
طهران فقط پایتخت وطنمِ
"ولی تو" مرکز دنیامی

#پویا_آبسالان ( #آشوب )
از تمام جهان رهایی یافتم
لحظه‌ای کا عاشقت شدم
و تمام رویایم این شد...
هر روز نگاه کردن به چشمانت

#پویا_آبسالان ( #آشوب )

@pooyaabsalan
#کاش_همه_جا_کازرون_بود

آن دست‌های آلوده به خون
این همه فریاد تهی دست‌ها
آنقدر بیماریم که
نمیبینیم قرمزی را کف خیابان‌ها
انسانیتمان مرده است
دفن شده در عمق بی توجهی
خون ها را فراموش کرده ایم
سوختند در کوره های آتش، آدم‌ها
حقیقت این است پیروزی باطل
خورشید و نور و گرما پشت ابرها
این شهر دائم در زمستان است
همه در خواب منتظر ظهور یک رویا
کاش همه جا کازرون بود
مردم در پی تحقیق یک رویا

#پویا_آبسالان ( #آشوب )
این برگ‌های سبز
زرد میشوند روزی
و من
هرچه فریاد زدم عشق را
بیشتر شد فاصله‌ها
و تو
چقدر شبیه فصل‌ها شده‌ای

#پویا_آبسالان ( #آشوب )
وقتی تو نیستی
شهر بوی تو را میدهد
و تو تمام مردم شهری

#پویا_آبسالان ( #آشوب )
تو...
آرامش لخش لحظه‌های نابی
بهترین فرصت برای زندگی
و زیباترین حس دنیا
تو و چشمانت...
تنها مسیر پیش رویی

#پویا_آبسالان ( #آشوب )
چشم...
صادقانه‌ترین نقاط سیاه انسان‌هاست
چقدر عجیب است
در کنار تمام زیبایی‌هایت
عاشق چشمانت شده‌ام

#پویا_آبسالان ( #آشوب )
#خرمشهر

شهر ویران بود
بدون حتا یک دیوار
دخترکی تنها
در پس خرابه‌ای، پنهان
جنگ بر سر خاک بود
جنگ بر سر آب است
بغضش از ترس
عروسکی داشت در دست
ناگهان در سکوت
گریه‌اش را فریاد زد
آب...
صدای شلیک گلوله
و باز سکوت

#پویا_آبسالان ( #آشوب )

پ.ن: تسلیت...
#مرگ_من

مرگ من
صدای قصه‌های آرام است
صدای فریاد‌های طوفانی
بجامانده از یک عشق
که خشکانده خون را
در رگ‌های گره خورده در هم
مرگ من
یعنی عشق وارثی نخواهد داشت
که بعد از من در تو
جنگ ادامه خواهد داشت
مرگ من
یعنی دیگر پاییز
فصل عاشقانه‌‌ای نخواهد بود

#پویا_آبسالان ( #آشوب )

عکاس: فاطیما مداح‌حسینی
حس ساختن یک رویا
"در امن آغوشت"
داشت دیوانه‌ام میکرد
قدم زدن زیر باران
روی برگ‌های پاییز
داشت دیوانه‌ام میکرد
فرار تو زیر یک سقف
خنده‌ها و خیسی موهایت
داشت دیوانه‌ام میکرد
سفلی تو با من
با رنگین‌کمان و لبخند
داشت دیوانه‌ام میکرد
چقدر خوب بود با تو
ساختن یک رویا
حسی که هر بار
از قبل، دیوانه‌ترم میکرد

#پویا_آبسالان ( #آشوب )
فراموش می‌شوی لحظه‌ای
با آتش داغ یک سیگار
ولی باز تویی
انتهای ته سیگارم

#پویا_آبسالان ( #آشوب )
زیر بارون سرد، تنها قدم میزدم. آهنگی که تو دوست داشتی رو زیر لب میخوندم. ته سیگار، اسم آهنگ رو میگم. همینجوری که ادامه میدادم بالای پل رسیدم که میتونستم کل دنیا رو کامل ببینم. هرشب کارم همین بود. از بالای پل به کل دنیا نگاه میکردم. درست وقتی که دنیا خواب بود. از دور آروم اسمشو صدا میزدم و باهاش حرف میزدم. تمام اتفاقات روزمو واسش تعریف میکردم و منتظر لبخندش میشستم. ولی... . نزدیک طلوع خورشید بود و ماه داشت کم کم از دید خارج میشد. منم قبل از بیدار شدن تو از روی پل پایین رفتم.

#پویا_آبسالان ( #آشوب )
باران که می‌بارد
نم نم زنده می‌شود رویای من
با تو و پاییز
قدم زدن روی برگ‌های زرد
اوایل ماه آذر

#پویا_آبسالان ( #آشوب )
صدای چک چک باران
و تنهایی من در اتاقی کوچک
نگاه می‌کنم ساعت‌ها
به عکس‌های روی میز تحریرم
با مرور آرزوهایم
قلمم می‌شکند در مشتم
و باز مینویسم...
شک دارم خدایی هست!!!

#پویا_آبسالان ( #آشوب )
من غم پاییز رو ترجیح میدم
به کل رنگ‌های بهار

آخه رنگ پاییز، فقط تویی...

#پویا_آبسالان ( #آشوب )
#از_دل_یک_واقعیت

پدربزرگ مُرد و پدر از قبل تنهاتر شد. هنوز هم قصه‌های شب پدربزرگم را یادم هست. خیلی گذشته از زمانی که پدربزرگ با من بازی می‌کرد. خیلی گذشته از زمانی که واسم خاطرات گذشتش را تعریف می‌کرد. یادم میاد چه داستان عاشقانه‌ی جذابی داشتن با مادربزرگی که هیچوقت ندیدمش. اما عشق پدربزرگ آنقدر قشنگ بود که هنوز هم فکر می‌کنم مادربزرگم خوشکل‌ترین زنی بوده که تا آخر عمرم می‌توانستم ببینم و فرصت نشد. پدربزرگ مُرد و پدر از قبل تنهاتر شد. پدر وقت‌هایی که دیگر نمی‌توانست ادامه بدهد با پدربزرگ حرف میزد و انگار بعد از اون مکالمه‌ی کوتاه اما کاملا مخفیانه جون تازه‌ای می‌گرفت و دوباره لبخند میزد.
پدربزرگ، مَرد زندگی من بود. دقیقا مثل پدر که همیشه الگوی راهم است. خیلی شباهت‌های زیادی بین پدر و پسر نسل قبل از من بود و من میخواستم شباهت مشترک باشم.
راستی لبخند پدر محو نشده ولی من یک چیز را خوب میدانم.
وقتی پدربزرگ مُرد، پدر تنهاترین مرد زندگی‌ام شد.

#پویا_آبسالان ( #آشوب )
تو یک حس مشترکی
مرز میان رویا و قول‌های من
نقطه‌ی صفر فراموشی‌ست
شروعی بدون چشم‌هایت

#پویا_آبسالان ( #آشوب )