Sequence
Ludovico Einaudi
شکست به مرور فراموش میشود، اما فرصتهای از دسترفته هرگز فراموش نمیشوند...
🔥2❤1👏1🍾1
چند سال پیش رفتم نونوایی لواشی نزدیک خونه، همون که چند سال همیشه ازش نون میگرفتم، دیدم تعطیله و یه کُپه ماسه و گونی گچ و سیمان جلوی درش ریخته. دو سه هفتهای نرفتم و بعد که دوباره رفتم، دیدم صف به جای اینکه افقی تشکیل شده باشه، عمودی تشکیل شده که یعنی یه چیزی فرق کرده. نزدیک شدم و دیدم فقط یک نفر نونوا توی نونوایی هست که نشسته و پول میگیره.
یه دستگاه مکانیزه تمام اتوماتیک آورده بودن که خودش خمیر رو چونه میکرد، روی نوار نقاله میبرد و وردنه میزد، صاف و هموزن و ترتمیز میچسبوند به تنور، یه دور نون رو توی حلقهی تنور برشته میکرد، بعدش از تنور جدا میکرد و میذاشت روی سینی جلوی مشتری.
به همین مناسبت، دیگه خبری از سه تا همکار دیگهای که همیشه توی نونوایی کار میکردن و اون رقص مخصوص شاطری نبود. رفته بودن.
شاید توسعه فناوری باعث شده تولید خیلی چیزها آسون بشه، ولی باعث نشده تولیدشون خونگی بشه. حدس میزنم که قرار هم نیست به روزی برگردیم که نون، سبزیجات، شیر، گوشت، پارچه و لباس، کیف و کفش، برق و لوازم خانگی، همه توی خونه تولید بشن. آدمها باز هم تمایل دارن که به یه متخصصتر مراجعه کنن. به کسی که حوصله و علاقه داره که با پیچیدگیهای اون محصول مواجه بشه.
نشون به اون نشون که هزار سال پیش آدمها در چند عنوان شغلی انگشتشمار مثل حکیم، نظامی، بغال، کشاورز و درباری طبقهبندی میشدند و همون حکیم، هم درس میداد، هم نسخه درمانی میپیچید و هم دندون میکشید. اما الان عناوین شغلی از شماره خارجه و حتی بعضیاشون اسم مشخصی ندارن.
فناوری قراره مشاغل رو حذف کنه و با مشاغل بیشتر و پیچیدهتری جایگزین کنه.
یه دستگاه مکانیزه تمام اتوماتیک آورده بودن که خودش خمیر رو چونه میکرد، روی نوار نقاله میبرد و وردنه میزد، صاف و هموزن و ترتمیز میچسبوند به تنور، یه دور نون رو توی حلقهی تنور برشته میکرد، بعدش از تنور جدا میکرد و میذاشت روی سینی جلوی مشتری.
به همین مناسبت، دیگه خبری از سه تا همکار دیگهای که همیشه توی نونوایی کار میکردن و اون رقص مخصوص شاطری نبود. رفته بودن.
شاید توسعه فناوری باعث شده تولید خیلی چیزها آسون بشه، ولی باعث نشده تولیدشون خونگی بشه. حدس میزنم که قرار هم نیست به روزی برگردیم که نون، سبزیجات، شیر، گوشت، پارچه و لباس، کیف و کفش، برق و لوازم خانگی، همه توی خونه تولید بشن. آدمها باز هم تمایل دارن که به یه متخصصتر مراجعه کنن. به کسی که حوصله و علاقه داره که با پیچیدگیهای اون محصول مواجه بشه.
نشون به اون نشون که هزار سال پیش آدمها در چند عنوان شغلی انگشتشمار مثل حکیم، نظامی، بغال، کشاورز و درباری طبقهبندی میشدند و همون حکیم، هم درس میداد، هم نسخه درمانی میپیچید و هم دندون میکشید. اما الان عناوین شغلی از شماره خارجه و حتی بعضیاشون اسم مشخصی ندارن.
فناوری قراره مشاغل رو حذف کنه و با مشاغل بیشتر و پیچیدهتری جایگزین کنه.
👍4❤3👏1
❤3
Forwarded from 🌕 مهتاب
«بهواسطهٔ اصالت از رقابت خارج شوید.» اساساً دلیل اصلی رقابتکردن با دیگران این است که از آنها کپی میکنید. تلاش میکنید دقیقاً همان کار را بکنید. اما هر انسانی با دیگری تفاوت دارد. از دیگران کپی نکنید.
#اریک_یورگنسن
#راهنمای_خوشبختی_و_ثروتمندی_به_روایت_ناوال_راویکانت
مهتاب | @mahtabstart
#اریک_یورگنسن
#راهنمای_خوشبختی_و_ثروتمندی_به_روایت_ناوال_راویکانت
مهتاب | @mahtabstart
❤7
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
این تیکه از مصاحبه میلاد منشیپور (بنیانگذار تپسی) خیلی جالب بود. یکی از مهمترین ریشههای قفلشدگی ایران رو روایت میکنه که از دل تجربهی زیستهی مدیریتیش بهش رسیده.
اما اگه تصمیمگیر واحد وجود داشته باشه، آیا همهچیز به تدریج به سمت دیکتاتوری نمیره؟
اما اگه تصمیمگیر واحد وجود داشته باشه، آیا همهچیز به تدریج به سمت دیکتاتوری نمیره؟
❤3👍1
ما جامعهای با «بیاعتمادی عمومی» هستیم. هیچ نهاد، سازمان، کسبوکار یا سلبریتیای چندان معتمد نیست و مردم همیشه آمادهان که کنسلش کنن. مردم هیچ کسی رو «خوب» نمیدونن. به چشم جامعه، همهی نهادها و سازمانهایی که از حدی بزرگتر بشن دزد، رانتی و دورو هستن و سزاوار حمایت نیستن. حتی اگر مشکلی رو از جامعه حل کنن، باز هم حتما پشت پرده دارن یه غلطی میکنن. انگار مردم از همهجا زخم خورده و آمادهی مأیوس شدن هستن، بارها وعدههای توخالی شنیدهن و با کوچکترین سیگنال منفی، ذهنیتشون به شدت منفی میشه. تا حدی هم حق دارن.
اینجا برندینگ و مارکتینگ و پروپاگاندای معمولی جواب نمیده، چون مخاطبان بهصورت پیشفرض، هر پیام و نهاد جدید رو مظنون میبینن. توی این شرایط، اگه قراره چیزی حسن شهرت پیدا کنه، احتمالاً باید چندتا ویژگی داشته باشه:
کوچیک شروع کنه؛ یه لنگرگاه کارآمدی بسازه و در محدودهی تأثیر خودش، خوب عمل کنه.
صادق باشه؛ همون چیزی باشه که اعلام میکنه. همون کاری رو بکنه که وعدهشو میده. نه کمتر و نه بیشتر.
شفاف باشه؛ هر فعالیتی باید قابل ردیابی و مشاهده باشه. باید نشون بده که افراد پشت صحنه، انسانهایی واقعی و آسیبپذیر هستن. باید متواضعانه به خطاهای کوچیک خودش اعتراف کنه.
اصیل باشه؛ به یک مسیر مشخص وفادار بمونه. ارزشهای مشخصی داشته باشه و خلافشون عمل نکنه یا تغییرشون نده. قابل پیشبینی باشه.
و مهمتر از همه، مشکلی رو حل کنه. یک مشکل واقعی و یک درد رو از روی دوش جامعهی مخاطبانش برداره، بدون اینکه هزینههای بیشتری بهشون تحمیل کنه.
اعتماد توی همچین فضایی با کار واقعی و روایت هوشمندانه ساخته میشه، نه با تبلیغهای پرطمطراق. اما ما عموماً کمالگرایی داریم و نمیتونیم کوچیک شروع کنیم. صداقت و شفافیت برامون گرون تموم میشه چون رقبامون با دروغ و پنهانکاری، در کوتاهمدت سهم بیشتری از کیک رو برمیدارن و در عوض، کلّیت سیستم رو در بلندمدت ناپایدار میکنن. اصالت هم کار نمیکنه، چون زمین سفتی وجود نداره که بشه روی بلندمدتش حساب کرد. و در نتیجه، حل مسأله جاش رو به دلالی میده.
اینجا برندینگ و مارکتینگ و پروپاگاندای معمولی جواب نمیده، چون مخاطبان بهصورت پیشفرض، هر پیام و نهاد جدید رو مظنون میبینن. توی این شرایط، اگه قراره چیزی حسن شهرت پیدا کنه، احتمالاً باید چندتا ویژگی داشته باشه:
کوچیک شروع کنه؛ یه لنگرگاه کارآمدی بسازه و در محدودهی تأثیر خودش، خوب عمل کنه.
صادق باشه؛ همون چیزی باشه که اعلام میکنه. همون کاری رو بکنه که وعدهشو میده. نه کمتر و نه بیشتر.
شفاف باشه؛ هر فعالیتی باید قابل ردیابی و مشاهده باشه. باید نشون بده که افراد پشت صحنه، انسانهایی واقعی و آسیبپذیر هستن. باید متواضعانه به خطاهای کوچیک خودش اعتراف کنه.
اصیل باشه؛ به یک مسیر مشخص وفادار بمونه. ارزشهای مشخصی داشته باشه و خلافشون عمل نکنه یا تغییرشون نده. قابل پیشبینی باشه.
و مهمتر از همه، مشکلی رو حل کنه. یک مشکل واقعی و یک درد رو از روی دوش جامعهی مخاطبانش برداره، بدون اینکه هزینههای بیشتری بهشون تحمیل کنه.
اعتماد توی همچین فضایی با کار واقعی و روایت هوشمندانه ساخته میشه، نه با تبلیغهای پرطمطراق. اما ما عموماً کمالگرایی داریم و نمیتونیم کوچیک شروع کنیم. صداقت و شفافیت برامون گرون تموم میشه چون رقبامون با دروغ و پنهانکاری، در کوتاهمدت سهم بیشتری از کیک رو برمیدارن و در عوض، کلّیت سیستم رو در بلندمدت ناپایدار میکنن. اصالت هم کار نمیکنه، چون زمین سفتی وجود نداره که بشه روی بلندمدتش حساب کرد. و در نتیجه، حل مسأله جاش رو به دلالی میده.
❤10💔3👍2
بچه که بودیم وقتی میخواستیم یه متن رمزی بین خودمون و دوستمون رد و بدل کنیم، تکتک حروف فارسی رو با حروف جدید جایگزین میکردیم. مثلاً همهی حروف رو ۳ تا میبردیم جلو. در نتیجه به جای «ب» مینوشتیم «ث» و به جای «ی» مینوشتیم «پ». پس «سلام» میشد: «ضوته». در واقع کلید رمز ما، که اون رو به رفیقمون میدادیم تا بتونه کد رو بخونه، برابر بود با: «حرف منهای ۳».
اما خب این رمزنگاری خیلی ناامن بود. اگر کسی کنجکاو میشد که کلید رمز رو پیدا کنه، به سادگی پیدا میکرد و همهچیز لو میرفت. این خیلی مهمه که کسی نتونه «کلید رمز» ما رو پیدا کنه.
برای همین یه نوع دیگهای از رمزنگاری اختراع شد که در اون، دو طرف در ابتدای مکالمه، کلید رمز رو طی چند مرحله جابهجا میکنن بدون اینکه حتی کنجکاوترین و تیزبینترین جاسوسها هم بتونن اون وسط، کلید رمز رو کشف کنن.
روش کار به این صورته که از دوتا کلید استفاده میشه؛ یکی عمومی و یکی خصوصی. فرض کنید عالیه و بابک میخوان با هم مکالمه کنن بدون اینکه نیوشا متوجه بشه:
- عالیه و بابک هر کدوم یک رنگ رو جداگانه برای خودشون انتخاب میکنن و به هیچکس نمیگن (یه جور کلید خصوصی که توی جیب خودشون یواشکی دارنش).
- یه دونه رنگ عمومی هم دارن که همه میبینن (کلید عمومی مشترک).
- هر کدوم رنگ خصوصی خودشون رو با رنگ عمومی قاطی میکنن و رنگ ترکیبی رو برای همدیگه میفرستن (تبادل کلید عمومی).
- حالا هر کدوم از دو نفر، رنگ دریافتی رو دوباره با رنگ خصوصی خودشون مخلوط میکنن و پیش خودشون نگه میدارن.
- چون ترتیب قاطیکردن مهم نیست، در نهایت هم عالیه و هم بابک به یک رنگ نهایی یکسان میرسن (این همون کلید رمز مشترکشونه).
ویژگی جالب اینه که نیوشا که فقط رنگهای وسط راه رو میتونه ببینه، نمیتونه از روی رنگها، به راحتی بفهمه رنگ مخفی عالیه و بابک چی بوده، چون «جدا کردن» رنگها از هم فوقالعاده سخته و در زمان معقول، عملاً غیرممکنه.
حالا همین کار رو به جای رنگ، با کمک یه سری ضرب و تقسیم ریاضی با اعداد خیلی بزرگ میشه انجام داد؛ کاری که کامپیوترها میکنن.
برنامههایی مثل واتساپ، گاهی در ابتدای هر پیام، رمز جدید تبادل میکنن تا هر یه دونه پیام هم با یه رمزنگاری متفاوت منتقل بشه و کسی که قصد شنود داره، مجبور باشه صدها کلید رمز رو پیدا کنه (به فرض که اصلاً بتونه).
اسم این روش تبادل کلید رمز، پروتکل تبادل کلید دیفی-هلمن هست که از روی اسم دو شخصی گرفته شده که این روش رو ابداع کردن و البته از ۱۹۷۶ تا امروز، کلی پیشرفتهتر و پیچیدهتر شده ولی مبناش هنوز همینه.
اما خب این رمزنگاری خیلی ناامن بود. اگر کسی کنجکاو میشد که کلید رمز رو پیدا کنه، به سادگی پیدا میکرد و همهچیز لو میرفت. این خیلی مهمه که کسی نتونه «کلید رمز» ما رو پیدا کنه.
برای همین یه نوع دیگهای از رمزنگاری اختراع شد که در اون، دو طرف در ابتدای مکالمه، کلید رمز رو طی چند مرحله جابهجا میکنن بدون اینکه حتی کنجکاوترین و تیزبینترین جاسوسها هم بتونن اون وسط، کلید رمز رو کشف کنن.
روش کار به این صورته که از دوتا کلید استفاده میشه؛ یکی عمومی و یکی خصوصی. فرض کنید عالیه و بابک میخوان با هم مکالمه کنن بدون اینکه نیوشا متوجه بشه:
- عالیه و بابک هر کدوم یک رنگ رو جداگانه برای خودشون انتخاب میکنن و به هیچکس نمیگن (یه جور کلید خصوصی که توی جیب خودشون یواشکی دارنش).
- یه دونه رنگ عمومی هم دارن که همه میبینن (کلید عمومی مشترک).
- هر کدوم رنگ خصوصی خودشون رو با رنگ عمومی قاطی میکنن و رنگ ترکیبی رو برای همدیگه میفرستن (تبادل کلید عمومی).
- حالا هر کدوم از دو نفر، رنگ دریافتی رو دوباره با رنگ خصوصی خودشون مخلوط میکنن و پیش خودشون نگه میدارن.
- چون ترتیب قاطیکردن مهم نیست، در نهایت هم عالیه و هم بابک به یک رنگ نهایی یکسان میرسن (این همون کلید رمز مشترکشونه).
ویژگی جالب اینه که نیوشا که فقط رنگهای وسط راه رو میتونه ببینه، نمیتونه از روی رنگها، به راحتی بفهمه رنگ مخفی عالیه و بابک چی بوده، چون «جدا کردن» رنگها از هم فوقالعاده سخته و در زمان معقول، عملاً غیرممکنه.
حالا همین کار رو به جای رنگ، با کمک یه سری ضرب و تقسیم ریاضی با اعداد خیلی بزرگ میشه انجام داد؛ کاری که کامپیوترها میکنن.
برنامههایی مثل واتساپ، گاهی در ابتدای هر پیام، رمز جدید تبادل میکنن تا هر یه دونه پیام هم با یه رمزنگاری متفاوت منتقل بشه و کسی که قصد شنود داره، مجبور باشه صدها کلید رمز رو پیدا کنه (به فرض که اصلاً بتونه).
اسم این روش تبادل کلید رمز، پروتکل تبادل کلید دیفی-هلمن هست که از روی اسم دو شخصی گرفته شده که این روش رو ابداع کردن و البته از ۱۹۷۶ تا امروز، کلی پیشرفتهتر و پیچیدهتر شده ولی مبناش هنوز همینه.
1❤10👍3
Forgotten
Lorne Balfe
خیلی وقتا مشکل از بینظمی و تنبلی نیست. مشکل، اون هدفای کوچیک و بیجونی هستن که برای خودت تعریف کردی و حتی اگه بهشون هم برسی، ته دلت میگی «خب که چی؟»
❤6🥰1👏1😁1😢1
حتماً اون زمانی هم که خط داشت اختراع میشد، یه عده غر میزدن که با نوشتن، مغزتون رو تنبل میکنید و توانایی حفظ کردن رو از دست میدید.
شاید واقعاً هم همینطور شد. معروفه که عربهای بیابانگردِ بیسواد به قدری حافظهی قوی داشتن که میتونستن در حال شترسواری در بیابان، با همدیگه شطرنج بازی کنن.
ولی خب بنیبشر تصمیم گرفتن این معامله رو بپذیرن. قدری از قدرت حافظه خودشون رو پرداخت کردن تا توانایی ذخیرهسازی و انتقال اطلاعات رو میلیونها برابر افزایش بدن.
این الگو همهجا تکرار میشه. عینک به جای چشمهای قوی. خودرو به جای توانایی دویدن. تفنگ به جای زور بازو. مترجم ماشینی به جای دونستن زبان. نرمافزار مسیریاب به جای بلد بودن مسیرها. دستگاه فرشباف به جای مهارت فرشبافی.
بعضی چیزها رو باید فقط پذیرفت.
شاید واقعاً هم همینطور شد. معروفه که عربهای بیابانگردِ بیسواد به قدری حافظهی قوی داشتن که میتونستن در حال شترسواری در بیابان، با همدیگه شطرنج بازی کنن.
ولی خب بنیبشر تصمیم گرفتن این معامله رو بپذیرن. قدری از قدرت حافظه خودشون رو پرداخت کردن تا توانایی ذخیرهسازی و انتقال اطلاعات رو میلیونها برابر افزایش بدن.
این الگو همهجا تکرار میشه. عینک به جای چشمهای قوی. خودرو به جای توانایی دویدن. تفنگ به جای زور بازو. مترجم ماشینی به جای دونستن زبان. نرمافزار مسیریاب به جای بلد بودن مسیرها. دستگاه فرشباف به جای مهارت فرشبافی.
بعضی چیزها رو باید فقط پذیرفت.
1❤10👍5🥰1👏1
امروز کار مهمی رو توی لیستم نوشته بودم ولی هی شروعش نکردم و نکردم تا آخر وقت و کلا بیخیالش شدم و رفت برای فردا. توی تمام این مدت توی ذهنم بود و میخواستم برم سراغش، و همین باعث شد سراغ کار دیگهای نرم. اگه از همون اول، این کار رو موکول به فردا میکردم، یا کلا کنسل میکردم، شاید امروز به کارهای بیشتری میرسیدم.
من اسم این گزینههای بلاتکلیف رو رادیکال آزاد میذارم. چون توی فضای ذهن سرگردونن، جلوی تمرکز و تعهدت به کار فعلیات رو میگیرن و البته هیچوقت هم نمیری سراغشون که انجامشون بدی.
اون کاری که همیشه دوست داری شروعش کنی، اون تسکی که یک ماهه هر روز هُلش میدی به روز بعد، اون آلترناتیوی که همیشه یه گوشهی ذهنت به عنوان پلن ب نگهش داشتی و به خاطر اینکه «شاید یه روز برم سراغش» کارِ فعلیات رو شُلشُل انجام میدی، رادیکال آزاده، و پایان راه ذهنِ پرشده از رادیکالهای آزاد، سرخوردگیه. یه جا باید ایستاد، این گزینهها رو برای همیشه حذف کرد و سوگوارانه بهشون گفت: خداحافظ! من دیگه هیچوقت قرار نیست شما رو انجام بدم.
اولش حس هراسناکِ پوچی و تعلیق در خلأ به سراغ آدم میاد، انگار آرزو و رؤیایی رو از دست دادی و همچنین بخشی از هویت خودت رو. اما بعد، سبکی، آزادی و آرامش رو تجربه میکنی و بعدتر، به حماقتِ دورانِ گذشتهی خودت میخندی.
من اسم این گزینههای بلاتکلیف رو رادیکال آزاد میذارم. چون توی فضای ذهن سرگردونن، جلوی تمرکز و تعهدت به کار فعلیات رو میگیرن و البته هیچوقت هم نمیری سراغشون که انجامشون بدی.
اون کاری که همیشه دوست داری شروعش کنی، اون تسکی که یک ماهه هر روز هُلش میدی به روز بعد، اون آلترناتیوی که همیشه یه گوشهی ذهنت به عنوان پلن ب نگهش داشتی و به خاطر اینکه «شاید یه روز برم سراغش» کارِ فعلیات رو شُلشُل انجام میدی، رادیکال آزاده، و پایان راه ذهنِ پرشده از رادیکالهای آزاد، سرخوردگیه. یه جا باید ایستاد، این گزینهها رو برای همیشه حذف کرد و سوگوارانه بهشون گفت: خداحافظ! من دیگه هیچوقت قرار نیست شما رو انجام بدم.
اولش حس هراسناکِ پوچی و تعلیق در خلأ به سراغ آدم میاد، انگار آرزو و رؤیایی رو از دست دادی و همچنین بخشی از هویت خودت رو. اما بعد، سبکی، آزادی و آرامش رو تجربه میکنی و بعدتر، به حماقتِ دورانِ گذشتهی خودت میخندی.
1👍7❤5👏3🥰1
توی نمودارهایی که روندهای جمعیت طبقات اقتصادی رو در طی سالهای گذشته نشون میدن، همیشه اینجوریه که مثلاً بعد از ده سال، یه درصدی از جمعیت طبقه مرفه کم شده و ریخته توی طبقه متوسط، و یه درصدی از جمعیت طبقه متوسط ریخته توی طبقه ضعیف اقتصادی.
معمولاً یک فرد مرفه به صورت ناگهانی وارد طبقه ضعیف نمیشه و بالعکس.
توی پژوهش بررسی وضعیت دینداری ایرانیان هم یه همچین الگویی بود که نشون میداد طی بیست سی سال گذشته، مذهبیهای شدید، معتدلتر شدن و معتدلترها، غیرمذهبی شدن.
این الگو، یه اتفاق نرمال توی تغییرات کلان اجتماعیه. ظهور طبقات میانی و اصطلاحاً وسطباز که نه رومیِ روم هستن و نه زنگیِ زنگ، نشونهی اینه که تغییراتی داره اتفاق میافته. ولی معمولاً جامعه از این طبقات میانی خوشش نمیاد و سرکوبشون میکنه تا حذف بشن. چرا؟ چون خالص نیستن. برچسب زدن بهشون سخته. نه «خودی» هستن، نه «دشمن». برای همین، هر دو قطب سعی میکنن لهشون کنن تا تکلیف مشخص بشه. اما اگه حذف بشن، جلوی تغییر گرفته نمیشه، بلکه اون روند آرامی که به صورت ارگانیک باید اتفاق میافتاد، جای خودشو میده به قطبیشدن دو سوی افراطیِ طیف و متنفرتر شدن این دو طرف از همدیگه.
معمولاً یک فرد مرفه به صورت ناگهانی وارد طبقه ضعیف نمیشه و بالعکس.
توی پژوهش بررسی وضعیت دینداری ایرانیان هم یه همچین الگویی بود که نشون میداد طی بیست سی سال گذشته، مذهبیهای شدید، معتدلتر شدن و معتدلترها، غیرمذهبی شدن.
این الگو، یه اتفاق نرمال توی تغییرات کلان اجتماعیه. ظهور طبقات میانی و اصطلاحاً وسطباز که نه رومیِ روم هستن و نه زنگیِ زنگ، نشونهی اینه که تغییراتی داره اتفاق میافته. ولی معمولاً جامعه از این طبقات میانی خوشش نمیاد و سرکوبشون میکنه تا حذف بشن. چرا؟ چون خالص نیستن. برچسب زدن بهشون سخته. نه «خودی» هستن، نه «دشمن». برای همین، هر دو قطب سعی میکنن لهشون کنن تا تکلیف مشخص بشه. اما اگه حذف بشن، جلوی تغییر گرفته نمیشه، بلکه اون روند آرامی که به صورت ارگانیک باید اتفاق میافتاد، جای خودشو میده به قطبیشدن دو سوی افراطیِ طیف و متنفرتر شدن این دو طرف از همدیگه.
❤5👍3🔥2👏1
آدمیزاد هم به یه rate limiter نیاز داره که خودش و دیگران نتونن با درخواستهای مکرر و بیپایان اسپمش کنن.
نوع بشر هم گاهی باید «کد وضعیت انسانی» داشته باشه.
کد 200 OK: دریافت شد، امروز انجام میدم.
کد 202 Accepted: قبوله، زمان انجام فلان روز.
کد 301 Moved Permanently: این کار دیگه در اولویت من نیست. شرمنده.
کد 403 Forbidden: این محدوده مرز شخصی منه. لطفاً برو عقب.
کد 429 Too Many Requests: درخواست زیاده، لطفاً هفته بعد دوباره سر بزن.
کد 503 Service Unavailable: خاموشی برنامهریزیشده، برمیگردم.
نوع بشر هم گاهی باید «کد وضعیت انسانی» داشته باشه.
کد 200 OK: دریافت شد، امروز انجام میدم.
کد 202 Accepted: قبوله، زمان انجام فلان روز.
کد 301 Moved Permanently: این کار دیگه در اولویت من نیست. شرمنده.
کد 403 Forbidden: این محدوده مرز شخصی منه. لطفاً برو عقب.
کد 429 Too Many Requests: درخواست زیاده، لطفاً هفته بعد دوباره سر بزن.
کد 503 Service Unavailable: خاموشی برنامهریزیشده، برمیگردم.
❤9👍3🍓2🔥1🤩1
Digiato | دیجیاتو
مکزیک برای بازیهای ویدیویی خشن مالیات اضافه وضع میکند
موقعیتی رو تصور کنید دولت مکزیک برای کاهش خشونت، روی بازیهای کامپیوتری خشن مالیات اضافی وضع میکنه. چندی بعد، مقامات دولتی مجبور میشن کلمهای رو به کار ببرن به اسم «هیستری جمعی» یا «شیدایی نسل زد».
داستان از این قراره که توی توییتر مکزیک عکسهایی از صحنههای خشن در بازیهای رایانهای وایرال میشه که بدون مجوز و بدون مالیات خاصی، دارن تولید میشن و فروش میرن. والدین دانشآموزها و فعالان فرهنگی مکزیک خیلی شاکی میشن و مدام اعتراض میکنن و کار بالا میگیره. اما مقامات دولتی و دادگستری مکزیک نه تنها خشونتی رو تشخیص نمیدن، معترضین رو هم به استهزا میگیرن که روانی شدن و صحنههای کاملا عادی رو خشونتآمیز تصور میکنن.
حتی توی یه آزمایش عجیب، چندتا از قضات و نیروهای پلیس سایبری مکزیک رو آوردن تا در مقابل دوربینهای پخش زنده، استریم بازیهای خشن رو که نوجوونای مکزیکی همون جا داشتن بازی میکردن، تماشا کنن. همه دنیا صحنههای خون و خونریزی رو توی بازیها میدیدن و شوکه میشدن، ولی مسئولان مکزیک با خنده و تعجب به همدیگه نگاه میکردن.
در واقع هرکسی این صحنهها رو خشن به حساب میاره به جز دولتمردان و ضابطان قضایی مکزیک، و البته شرکتهای بازیساز.
حتی سه سال بعد، یکی از فعالان فرهنگی تاثیرگذار در جامعه مکزیک که از معترضان پروپاقرص این بازیها بوده، وقتی به یه پست دولتی منصوب میشه، کل اعتراضات و حرفای قبلی خودش رو کنار میذاره. حتی میگن توی یه جمع خصوصی گفته که حرفهای اون موقعِ من «مزخرف» و «خامی کودکانه» بودن.
سالها از این ماجرا گذشته و کسی به طور قطع نمیدونه علت این اتفاقات چی بوده، به جز من و شما که میدونیم طراحان بازیهای رایانهایِ خشن، به جادوی سیاهی دست پیدا کردن که از یک گنج مخفی در مقبرههای مایاها کشف کردن. با این جادوی سیاه، میتونن کاری کنن که هر صحنه و تصویری که بخوان، در نگاه هر کسی که بخوان، جور دیگری به نظر برسه.
ولی خب کیه که حرف ما رو باور کنه!
داستان از این قراره که توی توییتر مکزیک عکسهایی از صحنههای خشن در بازیهای رایانهای وایرال میشه که بدون مجوز و بدون مالیات خاصی، دارن تولید میشن و فروش میرن. والدین دانشآموزها و فعالان فرهنگی مکزیک خیلی شاکی میشن و مدام اعتراض میکنن و کار بالا میگیره. اما مقامات دولتی و دادگستری مکزیک نه تنها خشونتی رو تشخیص نمیدن، معترضین رو هم به استهزا میگیرن که روانی شدن و صحنههای کاملا عادی رو خشونتآمیز تصور میکنن.
حتی توی یه آزمایش عجیب، چندتا از قضات و نیروهای پلیس سایبری مکزیک رو آوردن تا در مقابل دوربینهای پخش زنده، استریم بازیهای خشن رو که نوجوونای مکزیکی همون جا داشتن بازی میکردن، تماشا کنن. همه دنیا صحنههای خون و خونریزی رو توی بازیها میدیدن و شوکه میشدن، ولی مسئولان مکزیک با خنده و تعجب به همدیگه نگاه میکردن.
در واقع هرکسی این صحنهها رو خشن به حساب میاره به جز دولتمردان و ضابطان قضایی مکزیک، و البته شرکتهای بازیساز.
حتی سه سال بعد، یکی از فعالان فرهنگی تاثیرگذار در جامعه مکزیک که از معترضان پروپاقرص این بازیها بوده، وقتی به یه پست دولتی منصوب میشه، کل اعتراضات و حرفای قبلی خودش رو کنار میذاره. حتی میگن توی یه جمع خصوصی گفته که حرفهای اون موقعِ من «مزخرف» و «خامی کودکانه» بودن.
سالها از این ماجرا گذشته و کسی به طور قطع نمیدونه علت این اتفاقات چی بوده، به جز من و شما که میدونیم طراحان بازیهای رایانهایِ خشن، به جادوی سیاهی دست پیدا کردن که از یک گنج مخفی در مقبرههای مایاها کشف کردن. با این جادوی سیاه، میتونن کاری کنن که هر صحنه و تصویری که بخوان، در نگاه هر کسی که بخوان، جور دیگری به نظر برسه.
ولی خب کیه که حرف ما رو باور کنه!
😁3❤2👍1🔥1👌1💔1
ما فریب خوردیم. مشکلات قرار نیست تموم بشن. هیچوقت قرار نبوده. قانون پایستگی مشکلات بر پهنهی هستی حاکمه.
شما فکر میکنید مشکلی رو حل کردید، اما روح «مشکل» همیشه زنده است و هر بار در یک بدن جدید به دنیا برمیگرده تا حال شما رو بد کنه.
حتی اگر زندگی انسان روزی بدون مشکل بشه، پدیدهی «خوشی زیر دل زده» براش اتفاق میافته که اونم یه مشکل تازه است.
در این سبک طراحی جهان، شاید پیامی پنهان شده، که میگه تو نباید برای رسیدن به خوشحالی دنبال پایان مشکلاتت باشی. اگر ذهنت دنبال شنیدن سوت پایان مشکلات میگرده تا بعدش دیگه شُل کنه و اجازه بده لذت ببری، خب احتمالاً سرت کلاه رفته.
اون چیزی که توی این شرایط اهمیت داره، این نیست که چندتا مشکل رو حل کردی. اینه که چطور مشکلاتت رو حل میکنی. اخلاقت در حل مشکل چیه؟ اصول و ارزشهات چیاست؟ به چی پایبندی؟
آیا زود جا میزنی؟ آیا از بروز مشکلات وحشت داری؟ آیا زود از کوره درمیری؟ آیا مدام غر میزنی؟ آیا تقصیر رو به دیگران حواله میدی؟ آیا بددل و وسواسی هستی؟
مشکلات همیشه هستن. خوشحالی نباید به حل مشکلات گره بخوره وگرنه خیلی کوتاه وکمعمر میشه. خوشحالی باید رها باشه و برای ظهور کردن، منتظر پایان چیزی نَمونه.
شما فکر میکنید مشکلی رو حل کردید، اما روح «مشکل» همیشه زنده است و هر بار در یک بدن جدید به دنیا برمیگرده تا حال شما رو بد کنه.
حتی اگر زندگی انسان روزی بدون مشکل بشه، پدیدهی «خوشی زیر دل زده» براش اتفاق میافته که اونم یه مشکل تازه است.
در این سبک طراحی جهان، شاید پیامی پنهان شده، که میگه تو نباید برای رسیدن به خوشحالی دنبال پایان مشکلاتت باشی. اگر ذهنت دنبال شنیدن سوت پایان مشکلات میگرده تا بعدش دیگه شُل کنه و اجازه بده لذت ببری، خب احتمالاً سرت کلاه رفته.
اون چیزی که توی این شرایط اهمیت داره، این نیست که چندتا مشکل رو حل کردی. اینه که چطور مشکلاتت رو حل میکنی. اخلاقت در حل مشکل چیه؟ اصول و ارزشهات چیاست؟ به چی پایبندی؟
آیا زود جا میزنی؟ آیا از بروز مشکلات وحشت داری؟ آیا زود از کوره درمیری؟ آیا مدام غر میزنی؟ آیا تقصیر رو به دیگران حواله میدی؟ آیا بددل و وسواسی هستی؟
مشکلات همیشه هستن. خوشحالی نباید به حل مشکلات گره بخوره وگرنه خیلی کوتاه وکمعمر میشه. خوشحالی باید رها باشه و برای ظهور کردن، منتظر پایان چیزی نَمونه.
1❤11👍5🔥1🥰1🙏1👌1💋1
All That Glitters
Earl
🎵 We've got to take our chances
Can't always play it safe
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤1🔥1🥰1💋1
آمیگــدِل
شک دارم درست بگه…
این همون اثر بارنوم هست که توی فالها و بعضی تستهای روانشناختی اتفاق میافته. یک سری صفت کلی و مبهم رو که برای هرکسی میتونه صادق باشه، به شما نسبت میدن و شما به اشتباه فکر میکنید که این صفات به طور اختصاصی برای شما گفته شده.
الآن شما به هرکسی بگید مشکلت اینه که زیاد فکر میکنی و توی چرخهی شک و تحلیل خودتو گیر میندازی، صدی نود تأیید میکنه و میگه چقدر خوب من رو شناختی!
الآن شما به هرکسی بگید مشکلت اینه که زیاد فکر میکنی و توی چرخهی شک و تحلیل خودتو گیر میندازی، صدی نود تأیید میکنه و میگه چقدر خوب من رو شناختی!
❤6👌4🔥1🍓1💋1
یک نوع خودشیفتگی هم هست که به این صورته که شخص معتقده چون توی زندگیش خیلی سختی و بدبختی کشیده، حالا استحقاق این رو داره که نسبت به دیگران مزایای بیشتری داشته باشه. و خب چون دنیا زیاد به اعتقادات ما کاری نداره، حالش همیشه گرفته است و غر میزنه و روضه میخونه که کسی من رو نمیفهمه، من نوع خاصی از سختیها رو کشیدم که هیچکس درک نمیکنه. و انتظار داره اطرافیانش بیوقفه همچون ندیم پادشاهان، حرفش رو تأیید و تصدیق کنن.
همین خودشیفتگی میتونه یک موضوع ملی هم باشه. مثلاً ملتی باشن که تصور کنن مشکلاتشون در سیاههی تاریخ بیسابقه است و خداوند به صورت اختصاصی و هدفمند براشون رنجهای پرسونالایزشده طراحی و ارسال میکنه و هیچ راهحلی در دانش و تجربه بشری برای دردشون وجود نداره چون خاص هستند.
همین خودشیفتگی میتونه یک موضوع ملی هم باشه. مثلاً ملتی باشن که تصور کنن مشکلاتشون در سیاههی تاریخ بیسابقه است و خداوند به صورت اختصاصی و هدفمند براشون رنجهای پرسونالایزشده طراحی و ارسال میکنه و هیچ راهحلی در دانش و تجربه بشری برای دردشون وجود نداره چون خاص هستند.
❤10😁3👍1💔1🍓1💋1
میدونی چی جذابه؟ زیبایی، ثروت، جوانی، سلامتی، قدرت، سکس، محبوبیت، غذاهای خوشمزه، رنگهای زیبا، حمام گرم، ماساژ، هوای دلپذیر، طراوت طبیعت، بارون ملایم، آخرین نسخه از دستگاههای اپل، دوستان خوب، عطرهای لوکس، موزیک مناسب، نمره و رتبه خوب، جرأتِ خودْ بودن، اثرگذاری، تأیید شدن، حمایت دریافت کردن، حضور در کنار خانواده، همصحبتی با معشوق.
اینا جذابه، نه دروغی که به زور میخواد بگه حالا که دستت به گوشت نمیرسه، بگو بو میده و به ریاضت و کینتسوگی و وابیسابی رو بیار. چه جذابیتی در فقر و خرابی و پیری و مریضی هست؟ اگر جذابیتی داشت، آدمها با قیمتهای بالا میخریدنش.
باید از مرحله انکار در سوگ عبور کرد و به پذیرش رسید که جذابیت در این چیزهاست، و این چیزها از دسترس ما خارجه، و همینه که هست. تمام.
اینا جذابه، نه دروغی که به زور میخواد بگه حالا که دستت به گوشت نمیرسه، بگو بو میده و به ریاضت و کینتسوگی و وابیسابی رو بیار. چه جذابیتی در فقر و خرابی و پیری و مریضی هست؟ اگر جذابیتی داشت، آدمها با قیمتهای بالا میخریدنش.
باید از مرحله انکار در سوگ عبور کرد و به پذیرش رسید که جذابیت در این چیزهاست، و این چیزها از دسترس ما خارجه، و همینه که هست. تمام.
❤7👍2🔥1🥰1🤔1