هر روز برای یه سری اتفاقات ریز و کوچیک سوگواری میکنم. به خاطر طرد شدنها و نادیده گرفته شدنهای ریز. برای نرسیدنهای کوچک و حتی مسخره. برای ماشینی که پشت سرم چراغ داد و مجبور شدم جابهجا بشم. برای پروژهای که با ذوق و شوق پروپوزالش رو دادم ولی طرف مقابل ناپدید شد و رفت. برای تیکه آخر غذایی که بنا بود صبح توی یخچال مونده باشه ولی کس دیگهای خورده بودش. برای حرفی که میخواستم بزنم و جرأت نکردم. برای فیلمهایی که دوست داشتم ببینم ولی وقت نشد. برای سوالی که میخواستم جوابش رو بدونم ولی لابهلای کارهای مختلف گم شد. برای ورزشی که آرزو داشتم شروع کنم ولی حوصلهش رو نداشتم. برای اون موسیقی غمانگیز که ترسهای آیندهام رو یادم آورد. برای صبحی که مثل روز قبل شروع میشه و شبی که بیدستاورد تموم میشه. برای این همه «برای» غیرتکراری.
این سوگواریها گاهی بیش از حد طولانی میشه. فکر میکنم گاهی باید طی ۳ دقیقه سوگواری کرد و به زندگی برگشت. زندگی پر از امکانها و قابلیتهاست. یک آزمایشگاه بزرگ، یه اشتراک ۲۰۰ دلاری هوش مصنوعی، هرچی میخوای میتونی توش بسازی، تست کنی و بعدش نتیجه رو تماشا کنی. نباید درخودرفتگی و downtime انسان طولانی بشه. ولی برای من گاهی بیش از حد طول میکشه.
این سوگواریها گاهی بیش از حد طولانی میشه. فکر میکنم گاهی باید طی ۳ دقیقه سوگواری کرد و به زندگی برگشت. زندگی پر از امکانها و قابلیتهاست. یک آزمایشگاه بزرگ، یه اشتراک ۲۰۰ دلاری هوش مصنوعی، هرچی میخوای میتونی توش بسازی، تست کنی و بعدش نتیجه رو تماشا کنی. نباید درخودرفتگی و downtime انسان طولانی بشه. ولی برای من گاهی بیش از حد طول میکشه.
❤5👍4💔3🕊1
فکر میکنم همونطور که سرعت نور، سد محکم دنیای فیزیکیه و دستنیافتنی هست، رهایی از رنج هم سد محکم دنیای ذهنیه و دستنیافتنیه. هیچوقت و تحت هیچ شرایطی نمیشه یک انسانِ همیشه شاد و همیشه راضی رو مشاهده کنیم. شاید بعضی انسانها بهش نزدیک بشن یا بهش میل کنن. اما هیچوقت به اون نقطه نمیرسن. بیرنجی محدودهی خدایانه.
1❤9👍3🔥2
آرزو دارم احساس زنده بودن بکنم و این احساس محدود به جرقههایی کوتاه در طول سال که بیاختیار میان و میرن نباشه. آدمها کی بیشتر احساس زنده بودن میکنن؟
آدمها احساس زنده بودن میکنن، وقتی کاری میکنن که یه کم ترسناکه ولی واقعاً از ته دل میخوانش. ترس از خطر منظورم نیست، منظورم اون حس ابهامآلودیه که باعث میشه پیش خودشون بگن نمیدونم تهش چیه ولی میخوام امتحانش کنم. حس زنده بودن بعد از اون کاری میاد که ذهن آدم میگه انجامش نده چون احمقانه است. و تو انجامش میدی چون احمقانه است.
آدمها احساس زنده بودن میکنن، وقتی بدنشون رو حس میکنن. موندن زیاد توی ذهن، آدم رو مسخ میکنه. آدم نیاز داره به بدنش، زندهترین چیزِ ملموس، برگرده. ورزش کنه، بدوعه و خودشو از نفس بندازه، بره زیر آب سرد، برقصه یا بیهدف واسه خودش راه بره.
آدمها احساس زنده بودن میکنن، وقتی یه چیزی خلق میکنن یا یه اثری میذارن. حتی آشپزی، حتی آدرس دادن به کسی که راهشو گم کرده.
آدمها احساس زنده بودن میکنن، وقتی ارتباط واقعی دارن. وقتی بالأخره حرف دلشونو میزنن. وقتی با کسی یه گفتوگوی عمیق میکنن. وقتی از ته دل میخندن.
آدمها احساس زنده بودن میکنن، وقتی دنبال کنجکاویشون میرن. وقتی که یه کم از «چطور به نظر میرسم؟» فاصله میگیرن و به جاش میرن سمت «چی برام جالبه که انجامش بدم؟»
شاید کمکی بکنه. شاید گرهی باز کنه. برای اونی که نیازش داره.
آدمها احساس زنده بودن میکنن، وقتی کاری میکنن که یه کم ترسناکه ولی واقعاً از ته دل میخوانش. ترس از خطر منظورم نیست، منظورم اون حس ابهامآلودیه که باعث میشه پیش خودشون بگن نمیدونم تهش چیه ولی میخوام امتحانش کنم. حس زنده بودن بعد از اون کاری میاد که ذهن آدم میگه انجامش نده چون احمقانه است. و تو انجامش میدی چون احمقانه است.
آدمها احساس زنده بودن میکنن، وقتی بدنشون رو حس میکنن. موندن زیاد توی ذهن، آدم رو مسخ میکنه. آدم نیاز داره به بدنش، زندهترین چیزِ ملموس، برگرده. ورزش کنه، بدوعه و خودشو از نفس بندازه، بره زیر آب سرد، برقصه یا بیهدف واسه خودش راه بره.
آدمها احساس زنده بودن میکنن، وقتی یه چیزی خلق میکنن یا یه اثری میذارن. حتی آشپزی، حتی آدرس دادن به کسی که راهشو گم کرده.
آدمها احساس زنده بودن میکنن، وقتی ارتباط واقعی دارن. وقتی بالأخره حرف دلشونو میزنن. وقتی با کسی یه گفتوگوی عمیق میکنن. وقتی از ته دل میخندن.
آدمها احساس زنده بودن میکنن، وقتی دنبال کنجکاویشون میرن. وقتی که یه کم از «چطور به نظر میرسم؟» فاصله میگیرن و به جاش میرن سمت «چی برام جالبه که انجامش بدم؟»
شاید کمکی بکنه. شاید گرهی باز کنه. برای اونی که نیازش داره.
❤14🕊3🍾3👍1
هر انتخاب و هر تصمیمگیری، یک شاخه در خط زمانی زندگی انسان میزنه و وارد هر شاخهای که میشیم، برای همیشه شاخههای موازیای رو که میتونستیم واردشون بشیم، برای ما غیرفعال میکنه. این شاخهی زندگی رو انتخاب کردی، دیگه بقیه شاخهها قرار نیست زندگی بشن. برای کسی که امکانها براش جذابن، یا کسی که ترس از از دست دادنِ آلترناتیوها رو داره (FOMO) این یه جور مرگ کوچکه. تو در هر روز، صدها بار تصمیم میگیری، صدها بار انتخاب میکنی، و صدها بار میمیری. صدها هزار بار. چون انتخاب هر مسیر، «نه» گفتن به هزاران مسیرِ جایگزینه.
ولی حسی که خاموش شدن شاخههای دیگر داره، میتونه همونقدر که تلخ و سوگناک هست، مهیج و قهرمانانه باشه. ما موجوداتی محدود در سه بُعد هستیم. شاید موجودات چهاربعدی که جابهجا شدن در زمان براشون مثل جابهجا شدن در مکان برای ماست، به سادگی بتونن تمامی خطوط زمان رو زندگی کنن. اما برای ما، تا اون زمان که درهای بُعد چهارم به رومون باز بشه، شاید چاره کار در تغییر نگاه باشه. تغییر استعارهها، رواقی زیستن، جایگزین کردن JOMO به جای FOMO. حس خوبِ غرقگی، ادراکِ حضور در گوشهای از تار و پودِ پارچهی بینهایتِ کیهان. پایین گذاشتن بار هستی از دوشِ کوچک خودمون، و چشیدن اون قطرهی کوچکی از زمان که در اختیار داریم.
ولی حسی که خاموش شدن شاخههای دیگر داره، میتونه همونقدر که تلخ و سوگناک هست، مهیج و قهرمانانه باشه. ما موجوداتی محدود در سه بُعد هستیم. شاید موجودات چهاربعدی که جابهجا شدن در زمان براشون مثل جابهجا شدن در مکان برای ماست، به سادگی بتونن تمامی خطوط زمان رو زندگی کنن. اما برای ما، تا اون زمان که درهای بُعد چهارم به رومون باز بشه، شاید چاره کار در تغییر نگاه باشه. تغییر استعارهها، رواقی زیستن، جایگزین کردن JOMO به جای FOMO. حس خوبِ غرقگی، ادراکِ حضور در گوشهای از تار و پودِ پارچهی بینهایتِ کیهان. پایین گذاشتن بار هستی از دوشِ کوچک خودمون، و چشیدن اون قطرهی کوچکی از زمان که در اختیار داریم.
❤9👍4🆒1